گنجشک کوچولو
فرشته کوچولوی ما 7:34 صبح 31 اردیبهشت ماه بالهاشو روی زمین باز کرد
امروز که داشتم خونه رو تر و تمیز میکردم تو اتاق زهرا مشغول مرتب کردن بودم که یاده اون روزا که زهرا تو دلم بودو من با چه ذوق و شوقی مشغول تزیین کردنه اتاقش بودم افتادم چه چیزا براش ردیف کرده بودم یه گهواره بابایی براش ساخته بود منم یه تشک بازی دوختم براش که بخاطر اینکه ساله گاو بود به شکل گاو درستش کرده بودم ... چه خاطراتی . پیشه خودم گفتم الان زهرا 2 سالو نیمه شد چقدر اتاقش نسبت به چند ماه قبل تولدش تغییر کرده چه برسه به چندین ساله بعد برا همین دست به کار شدم گفتم یه چند تا عکس بگیرم و بزارم تو وبلاگش براش یادگاری بمونه اینا اتاقه زهرا قبل تولدش اینم همون تشک بازی اینم گهواره باباساز همون قبل تولد چند بار دکور اتاقشو عوض کرده بودیم و حالا اتاقش بعد 2 سالو نیم الان دیگه واسه اینکه زهرا خودش بره رو تختش و بیاد پایین پایه های تختشو برداشتم این قسمت دیوار پره خط خطی کردنای زهراست یه روز هواسم نبود اومد کنار این ماهیا گفت یکم براشون موج بکشه !!! اینم یکی دیگه از نقاشیای زهرا فداش بشم چه آدمک مو وزوزی هم هست این دفعه باید یه عکس از برجایی که با لگو میسازه بزارم چند روز پیش یه چیزی ساخت که خیلی برام جالب بود یه برج متقارن به بلندیه 10 12 دونه لگو که تا کمرش میرسید ولی جالبیش تو چیدنه لگو ها بود هم رنگ و هم سایز لگو ها یکی در میون با هم یکی بود . نمیتونم توضیح بدم ایندفعه درست کرد عکس میگیرم تا بعنوان اولین برج های زهرا اینجا ثبت شه تو این هفته یا هفته اینده باید زهرا رو ببرم دندونپزشک اطفال یه چکاب بکنه هرچند خیلی دیر شده ولی این اولین دندونپزشکی هست که زهرا رو میبرم ااا دیگه چیزی یادم نمیاد غیر از اینکه الان محرمه و من و زهرا اصلا امسال مسجد نرفتیم چون شبه اول که خواستیم بریم به محض اینکه برقای مسجد رو برای مداحی خاموش کردن زهرا جیغش رفت هوا که الا و بلا روشنش کنین و همین شد که ما اومدیم خونه اینم شد برنامه امساله ما قبلنا اینجا تو یه ماه چندین بار به روز میشد بعد شد ماهی یه بار حالا هم که هر دو سه ماه یه بار کی یه که بشه سالی یه بار اونوقت منم که آلزایمر دارم کلا هیچکدوم از کارای دخملی رو یادم نمیمونه تا بنویسم این مدت که نبودیم اصلی ترین خبرمون سفر به قشم بود سفری پرخاطره و باحال ... وای که چقدر به من(مامانی) خوش گذشت .اخه من هیچوقت از بازار گردی و خرید زده نمیشم .به زهرا هم خوش گذشت بسکه پله برقی نوردی کرد از یه ور میرفت بالا از اونوِرش میومد پایین.اوضاعی داشتیم قبل سفر خیلی تو نت تحقیق کردم تا از فرصتمون بهترین استفاده رو بکنم و تصمیم گرفتم تجربیاتمو برا همه بزارم ولی الان اصلا وقته نوشتنشو ندارم ولش کن (فکر کنم نشونه های افسردگی داره تو من پیدا میشه! اخه همش میشینم تو خونه حس و حال هیچ جا رو ندارم و کلا تو بیخیالی سیر میکنم .آخ آخ دارم از دست میرم ) خلاصه سفر خوبی بود خیلی تو شهرش گرم بود ولی خوب خونه و بازار ها هواشونو عالی کرده بودن و هیچی از گرمای بیرون اذیتمون نکرد یه نقش حنا رو دستم تو جزیره هنگام کشیدم ولی یادم اومده که ازش عکس نگرفتم تا وقتی پاک شد عکسشو داشته باشم .الانم هنوز هست فقط اونجا ها که رو انگشتم بود از بس اب خورده داره پاک میشه .خرچنگ و لاک پشتای گنده هم دیدیم برا اولین بار . خرچنگها کوچیکتر از تصورم و لاکپشتها خیلی بزرگتر از تصورم بودن ماهیای جنوب رو هم خوردیم خوشمزه بود ماهیای شمال هم خوشمزست ولی خوشمزه هاش گرونن در حالی که اونجا خوشمزه هاش هم قیمت خوبی داشتن .در کل خوشم اومد من عاشق ماهیم تو طول سفر هم زهرا عالی بود حسابی خوابید و همیشه سرحال تر از همه زهرا بود بیشترین خریدامونم واسه زهرا شد اونم کلی لباس زمستونه و پالتو سویشرت و ... الان پشیمونم اخه مگه اینجا قطب بود که من انقدر لباس کلفت خریدم!!! خوب سفر رو بیخیال حالا خودمون زهرا پایان این ماه دو ساله نیمه میشه خیلی بزرگ شده دخملم کلا از دوسال به اینور خیلی بزرگتر شد دیگه انقدر بزرگ شده که باید به نظر و حرفاش اهمیت و داد و احترام گذاشت با یه قاقالی لی نمیشه بیخیالش کرد تا از خیر یه چیز بگذره و باید وقت بیشتری برای صحبت کردن و قانع به یه کاریش کردن کرد خیلی میپرسه این چیه یا اون چیه مثل ظبط صوت انقدر یه جمله رو میگه تا من یه بازخوردی بهش بدم مثل وقتی لباس عوض میکنه یا موشو شونه میکنم همینطور یکریز میگه مامان قشنگ شد مامان قشنگ شد مامان قشنگ شد تا من بهش بگم اره عزیزم قشنگ شدی یه شعر بلند برای 12 امام باباش بهش یاد داده خوده باباشم وقتی بچه بوده از مادربزرگش یاد گرفته وقتی شروع به خوندن میکنه باید بریم یه بالشت بیاریم بخوابیم تا خوندنه زهرا تمام شه اخه خیلی طولانیه .خیلی شعر خوندن و کتابو قصه و ... علاقه داره حسابشو بکنین من واسه این سفر هفت هشتا کتاب براش بردم تو راه بخونه بالای ده بار هم همشونو برامون خوند و حوصلشم سر نرفت روزی یه چند ساعتی براش سی دیه بی بی انیشتن رو میزارم کلی کلمه انگلیسی یاد گرفته دیگه آبروم رفت اخه بعضیاشونو من بلد نیستم ولی زهرا بلد اعداد رو جالب میگه همش میخوام درست بگه دوباره همونو میگه میگه وان توو لوبی فور فایوو این سه رو چرا لوبی میگه نمیدونم .این اعداد رو حتی اگه بنویسم هم میتونه بخونه یعنی نوشتنشونو هم یاد گرفته. تمام اعضای صورت و بدن رو هم یاد گرفته هم نشون میده و هم بلده بگه کی بشه که زهرا نمایشگاه نقاشی باز کنه اخه نقاشی میکشه در حد تیم ملی!!! خداییش فکر میکنم خیلی خوب نقاشی میکشه کامل همه چی تو نقاشیاش قابل تشخیصه اینم چندتا از نقاشیاش که قبلا عکس گرفتم روز به روز بهتر هم میشه این احتمالا یه جوجوکه که داره دوچرخه سواری میکنه الانا میخواد نقاشی بکشه یه چیزای عجیب غریب میگه که مثلا نینی که داره موتور سوار میشه یا هواپیما یا نینی که داره موز میخوره تازه از من و بابایی هم میخواد اینا رو بکشیم جل الخالق بچه ها هم بچه های قدیم!! یه دوماه فکر کنم بشه یه سرسره براش گرفتیم کم دخترم مانکن بود روزی 10 20 باری ازش بالا پایین میره تا باربی تر بشه اینم زهرای مامان در حال رکوع رفتن .اوخ مامان فدات بشه همون حاج خانوم دوید تا گوشیه تلفن رو برداره .کلا منشیه خونه ماست و کسی حق نداره قبل از زهرا دست به گوشیا بزنه روزا بابابزرگش(بابای من) براش زنگ میزنه میشینن با هم دل میدن قولوه میگیرن یه شیرین زبونی هم میکنه که الو سلام بابابزرگه خوبی ؟ فدات بشم من چه خبرا ؟ اره قربونت برم چیکار میکنی اره پیشه ما میای اره چشم چشم اینجور با ناز و ادا پشت تلفن حرف میزنه .خونه کسی مهمونی هم بریم همینطور تلفن زنگ بزنه از هرجا باشه بدو میکنه گوشی رو بگیره در حال اومدن هم فریاد میزنه گوشــــــی رو نگیر گوشــــــی رو نگیر تا کسی دست نزنه به تلفن فقط هم اینا نیست تو خونه ما کسی حق دست زدن به #ریز برق رو نداره چون تمام برقا باید به دست زهرا خاموش و روشن بشن یا تلویزیون باید بدست زهرا روشن و خاموش بشه خانوم کوچولو کلی کارای دیگه هم میکنه ظرفا رو از تو ظرفشور میده مامانش تا بزارم تو کابینت برای هر بشقاب و یا قاشق جداگانه میگه بفرمایین و من جداگانه میگم دستت درد نکنه.هر بار ظرفشور رو خالی میکنم حدود 30 40 بار بفرمایین خواهش میکنم بین ما ردو بدل میشه راستی یه موفقیت دیگه که ما بدست اوردیم اینه که زهرا شبا خودش تو تختش تنهایی میخوابه من یا بابایی میبریمش تو اتاقش و یکم بوس و بغل و ناز و نوازش بعد میایم بیرون و زهرا خودش میخوابه .مامان فداش بشه بزرگ شده دخملم تازه بابایی قبل خواب برا دخملم کلی قران هم میخونه زهرا خیلی اینو دوست داره خیلی وقتا بعشق همین میره تو تختش و میگه بابایی اُران(قران) بخون زهرا اتاقشو خیلی دوست داره وقتی از بیرون میایم خونه میپره میره تو اتاقش و شروع میکنه کتاب خوندن بعد که سیر شد لگو و عروسکاشو میاره تو پذیرایی بساط میکنه و روزی سه چهار بار هی با همدیگه اینا رو جمع میکنیم ببریم تو اتاقش دوباره زهرا میاره تو پذیرایی. از قشم براش یه چند تا استیکر خریدم اتاقش خیلی ناز شده اینبار از اتاقش عکس میگیرم اینجا میزارم دیگه چیز دیگه ای یادم نمیاد که بنویسم ... راستی زهرا با آنیسا(دخترداییش) خیلی بهتر شده اوایل ازش فرار میکرد ولی الان کنارش میشینه و باهاش حرف میزنه و نازش میده انیسا هم فداش شم با اون چشای کوچولوش فقط دنباله زهرا میگرده کلا همش زهرا رو نیگاه میکنه و بهش میخنده فکر کنم این دوتا بزرگ بشن دوران خوبی رو با هم سپری میکنن .بزودی نی نیه اون یکی دادشمم هم بدنیا میاد بنفعشه پسر نباشه وگرنه این دوتا با هم دست به یکی میکنن و همش سربه سرش میزارن دیروز که پیش انیسا شون بودیم تا انیسا گریه میکرد زهرا میگفت انیسا گریه نکن بخند بعد خودش شروع میکرد به گریه کردن کلافمون کرد انیسا یه گریه کوچیک میکرد بعد زهرا چنان بخاطرش گریه و جیغ میکشید که انیسا اروم میشد و همینطور زهرا رو نگاه میکرد عکسای قشم خلیج فارس و اب زلالش . تا عمق 3 4 متری میشد کفه اب رو دید جزیره هنگام و زهرا از تو قایق مشغول تماشا زهرا تازه از خواب بیدارشده بود ما هم تو ماشین و ماشین هم تو لندکرافت در حال انتقال به جزیره شب و زهرای عشق اب بازی و ساحل زیتون قشم زهرا و مامانش تو دره ستاره ها زهرا و بابایی سواحل جزایر ناز مشغول جمع کردنه صدف


































